آبهای معدنی خوبند
پلور و دماوند؛
من خوشبختم
نشان به آن نشان
که چیکن پاستا میخورم
و از سوراخ اوزون
به وسعت هستی مینگرم...

آبهای معدنی خوبند
پلور و دماوند؛
من خوشبختم
نشان به آن نشان
که چیکن پاستا میخورم
و از سوراخ اوزون
به وسعت هستی مینگرم...
وقتی هوای ِ دلم سرد میتـپـد
جادوی چشم ِ تو، نامرد میتـپـد
انگار نیمهی اردیبهشت ِ شعر
یکباره باغ ِ غزل، زرد میتـپـد
هی واژهواژه تو گم میشوی و من
در جستجوی ِ تو، ولگرد میتـپـد
هی فال ِ قهوه و هی باز فال ِ بد
تا وقت ِ خوب ِ عقبگرد میتـپـد
چیزی شبیه تو داروغه میشود
محکوم ِ فاجعهها طرد میتـپـد
یک مهره بیرخ و یک جفت تاس ِ زشت
شطرنج ِ ثانیهها، نرد میتـپـد...
...
تا باورم بشود بیسبب، هنوز
قلبی که نیست، پر از درد، میتـپـد
انگار روزهای آخر دنیاست
خدا خسته شده
خواب، بیمزه
چه حوصلهای دارند مادران
که هنوز میزایند...
تا کی از آمدن، نیامدن ِ فلانی
سیاسی می بافی
کمی هم عاشقانه بگو
مگر سکوت ِ جیرجیرک
فاجعه نیست؟
دلش گرفته بود خدا، بغض کرده بود
شبیه وقتهای دعا، بغض کرده بود
دلش گرفته بود، ولی هیچکس نخواست
بپرسد از دلش که چرا بغض کرده بود
که خسته، دلشکسته، چرا نیمههای شب
نشسته پشت پنجره، تا بغض کرده بود
و هیچکس نخواست نگاهی کند که او
خدای ِ خوبِ قصهی ما، بغض کرده بود ...
و وای بیغزل به غروبی نگاه کرد
که ماه هم ندید کجا بغض کرده بود
...
سکوت عشق را خود او آفریده بود
به این سادگی به خدا بغض کرده بود
دلش گرفته بود، شبیه دلم، خدا
برای بغضهای شما بغض کرده بود
پرس پرسان پی ِ تو میگردم
پی ِ آن همه صبوری، برای با من بودن
آن همه سکوت، برای از خود گفتنهای من
آن همه رازهای نگفته، برای سرودن
و آرام آرام
در باتلاق ِ عُصیانهای خود
غرق میشوم
راستی زیبا
وقتی برگردی
- اگر برگردی-
من را خواهی شناخت؟
قرار بود شاعر بشوم
با نرودا شطرنج بازی کنم
و لورکا را دست بندازم؛
مادرم که نفرینم کرد دردِ بیدرمان بگیرم
عاشق شدم؛
آچمزم امروز
و رُخهایی که دستم میاندازند...
نوک میکوبد به درخت
از لابهلای شب
دارکوب ِ پیر
تَرَق... تَرَق... تَرَق...
نوک میکوبد مُدام
با صدای ِ حُزن
عاشق و دلگیر
تَرَق... تَرَق... تَرَق...
نه پَی ِ کرمی برای شام
نه پَی ِ جایی برای جُفت
جفتی برای خواب
تَرَق... تَرَق... تَرَق...
نوک میکوبد به درخت
تا تمام شود در خود
خسته و بیتاب
تَرَق... تَرَق... تَرَق...
برای چندمین بار که عاشق میشوم
آسمانخراش را
سی و هفت طبقه خودکشی
ا
ل
ا
ب
میروم از زندگی
تا مرگ
سیگاری
قبلش
دو پُک
رؤیا و رمانتیک
کبریت ندارم جیبم
لعنت
- همیشه بی همههیچی؛
زنگ میزند دستم روبهرو
تا کبریتی، سیگاری بگیراند
با دو پُک
رؤیا و ...
سلام خانم،
دارید کبریتی تا...
آه!
شعلهی چشمتان را لطفاً...
تا سیگاری
با دو پُک
چشم
و
آتش...
غریبگی نکن دختر!
این روزها،
اینجا،
تا چشم به هم بگذاری
همه چیز...
قایم میشود...
بیا شبانه تفنگ ِ عشق را آتش کنیم
و قایمکی
دورش
سرخپوستی برقصیم...
هیچ قاصدی خبر خوش نخواهد داد لیلا جان!
تو برایم نذر کن
تا اگر روزی
روزگاری
شبانه
بی حضور ِخوابها و خاطره
- در کوچههای بد
کوچههای بُنبست -
پا بر سر ِ عهدی،
خیالی،
گل ِ سرخی،
گذاشتم
کلاغی بر سَرم پر نزند؛
من خبری خوش را منتظر نیستم
تو تنها برایم نذر کن لیلا جان
نذر کن به درخت ِ حاجت
به ضریح
سقاخانه
این بار
حادثهای در راه است ...
صورتمان را که میتراشیدیم
مرد میشدیم
با موهای بلند و ژلزده
در چار راه ِ قرمز
سبز
تا دل بخریم از دخترکان ِ دبیرستانی
و نامههای عاشقانه در قوطی کبریت
پُست کنیم
پُشت ِ پنجرههای هنوز؛
و براشان گل بدزدیم از حیاط ِ همسایه
و سیگاری خروسنشان بگیرانیم
که لو نرود بوی عشق
از دهانمان
تا
امروز ...
روز ...
صورت تراشیده،
د
ر
د
شویم
با چشمهای گیج و زُلزده
در شعرهای قرمز
تعطیل
بُر بخوریم ....
یک.
عطر ِ انجیر میپیچد در حوالی ِ شعر
دستهایم میلرزند
پلکهای تو نیز
و سیگاری با هم
قاصد ِ بوسه است
در قانون ِ شرع؛
راستی میوهی ِ ممنوعه
سیب بود
یا گندم ؟
دو.
انجیرهایت را نخورده
میروی
میترسی که وسوسهات کنند؟
نه عزیز!
من سالهاست که اغواگر ِ خوبی نیستم
و تو هم بیگمان
تنها عابر ِکوچهپسکوچههای ِ شعر؛
با این همه اما
با تو
چه بغضها
که تازه شدند ...
شبیه ِ معجزه آمد زن،
به مرد ِ غرورم سلام کرد
شبیه ِ هر شب و هرگز ، تا
به روح ِ حضورم سلام کرد
نخست سیب؟ نه! گندم؟ نه!
به خندهی تلخی فریب داد!
نشست باز کفن بافت،که زنده به گورم
سلام کرد
نگاه کرد وُ گذشت زن،
به رسم ِ نگاهی که حوا داشت
و گفت مثل ِ همیشه، ها!
که لال، کر،کورم!
سلام کرد
برای لمس ِ تنش رفتم،
هزار هزاران سکوت بود
برای دیدن ِ زخم آمد، و دید صبورم...
سلام کرد
به طرح ِ معجزه اسمش را،
به بوم ِ غزل، رنگ ِ او زدم
به طرح ِ سادهی تنهایی، کشید عبورم،
سلام کرد
برای توشهی راهم، هی!
دو گریه غزل یادگاری داد
و حکم کرد: برو، رفتم...
به رفتن ِ دورم...
سلام کرد
..
شبیه ِ معجزه آمد زن،
به مرد ِ غرورم دروغ گفت
شبیه ِ معجزه آمد زن،
به مرد ِ غرورم سلام کرد ...
تنهایم
در شبهای فروردین
بی بارانی که بوی ِ تو داشته باشد،
زیبا !
من
زخمیتر از اینم که میبینی
عُصیانم را مرهمی بساز
از بهترین بُخورهای ِ مقدس
در معابد ِ دور
از جنس ِ
شکوفههای ِ
بادام ِ
پیراهنت،
موّاج
وقتی که باد
لابهلای ِ زلفهایت
لانه میکند؛
هنوز هم میتوان از تو
یک اسطوره ساخت
لیلا
شیرین
دلیله
ژولیت
سارا
چیزی شبیه ِ
تمام ِ
قصههای ِ ماهپیشانی
شعرهای ِ پریشانی
با تو
هزار کوه راه رفت وُ خسته نشد حتی
تو را داشت و قایمکی بویید
بوسید
از درخت ِ بادام تاب خورد
مُرد
و هیچ کس هم نخواهد فهمید
هیچ کس،
هیچ کس،
زیبا!
عید امسال، میخوام بعد از سالها
-چند سال؟ یادم نیست- برگردم خونه، پیش مادر و دیگران؛
آیا هنوز کسی منتظر من هست؟
نمیدونم، شاید ...
......
شبانه
باز هم
تنها
شبانه
باز هم
بی ماه
شبانه
جَستن از سال ِ بد
سالی که
باد آمد ...
سیگار
پشت ِ سیگار
سر درد
پشت ِ سر درد
خواب
پشت ِ در
قایم
با
شک
من
به بودن
مشکوک؛
ده ...
چار ...
یک ...
سُک ، سُک !
این روزهای بد
سکوت سرشار است
تکرار ِ خاطره، تکراری
خواب، بیرونق...
شاعر شدهام زیبا
نشان به آن نشان
که عاشقانهترین شعرهایم
به نام ِ توست
عارف شدهام زیبا
نشان به آن نشان
که هر چه را میبینم، میشنوم
سلام ِ توست
تویی که گم شدهای
پشت ِ شیشههای ِ مهگرفتهی ِ رؤیایم
تویی که نیستی تا ببینی
چقدر
چقدر
تنهایم ...
گفتند: با ماباش
کانت را بفهم
رانت را بفهم
سند بیار وام بگیر
خانه بساز بفروش
یا باش یا بمیر
این یعنی تو
گفتم:
من تنها بلدم تا دو بشمرم
یک ...
دو ...
سالهاست که روز آزادی را جشن می گیریم، بی آن که شاید فهمیده باشیم یا باشیم...
...
سکوت، خواب، سیــگار، آزادی
حیـــاط، میــله، دیــــوار، آزادی
دوباره، شهر، در خواب، بیفریاد
دوبــاره، مــرد، بیـــــدار، آزادی
سپـــیده، روز، امیــد، یک روزن
شبـــانه، درد، تــکـــرار، آزادی
شکنـجه، ترس، تهدید، اعدامی
ترانــه، شــوق، دیــــدار، آزادی
شکست، گور، تبعید، یک زندان
غــرور، مشـت، انــــکار، آزادی
شکــوه، کــوه، ایـــران، ایــرانی
غـــریـــبه، کـــاخ، آوار، آزادی
خــروش، داد، فریـــاد، سیلْ آواز
همیشه
مرگ
یک بار
آزادی